به مناسبت 28 مرداد
فرا رسيدن 28 مرداد را تبريك مي گويم.
تبريك ؛ چرا كه سقوط دولت ملي مصدق قبل از هر چيز چهره ي عبوس و كريح سفاك منشان عصر را به رخ كشيد.چه آنها كه متملقين هيات حاكمه بودند و چه آنان كه منفعلانه نظاره كردند و پس از سقوط جشن ها به پا كردند. سقوط دولت ملي مصدق اعتلاي ارزش هاست، فوران اخلاق گرايي در مجموعه ي دولتي است كه وقتي پيشنهاد مسلح كردن نيروها ارائه مي شود همه مخالفت مي كنند و مصدق مي گويد با خون نمي شود اصلاح كرد. مصدق يك منش بود، پيشوايي نستوه كه همه چيز خود را وقف ملك و ملت كرد تا آنجا كه در تمام طول مدت نخست وزيري اش مخارج تمام هديه هايي كه به شخصيت هاي سياسي خارجي داده مي شد را از حقوق شخصي خود مي پرداخت و هزار نمونه اين چنين بلند در قامت مردي كه آماج توهين آميز ترين تهمت ها بوده و هست. كسي كه ابهت استعمار را در هم شكست در سراسر ايران يك كوچه به نام او نيست...
او كار خود كرد و رفت، حرف خود را با عمل گفت و رفت و اين ماييم كه امروز چگونه درس مي گيريمش. درود بر روان پاكش.
گل يا پوچ
دوباره موسم انتخابات شده وپادگان صداوسيما اين روزها حسابي سرش شلوغ است. هرچه از عمر پر بركت نظام جمهوري اسلامي مي گذرد ساز و كار تبليغات رنگ و بويي تازه مي گيرد. حمله به بنيان هاي نظري به نام طنز و دروغ پراكني عليه اين و آن به نام تحليل سياسي و سانسور جهت دار فيلم ها به نام فراغت و زير سوال بردن آبروي اشخاص حقيقي و حقوقي به نام آزادي بيان (با تعريف آقايان از آزادي بيان) ريش خند گرفتن مباني بنيادين انسانيت در راستاي تحقق عدالت در كل جامعه ي بشري به نام غرب ستيزي و كلي گويي و به نعل و تخته زدن به نام مديريت و ميانه روي و هزار ترفند ديگر تنها و تنها براي" بقا". علم تبليغات كه نازيسم و فاشيسم به ارزش آن پي بردند و تا اندازه ي ممكن از آن سوء استفاده كردند اينك در تمام دنيا مخصوصا در جوامع بسته اي كه تك صدايي در آنها بيداد مي كند تبليغات يك موتور پر قدرت در دست نظام هاي تمامت خواه است و به عنوان بهترين وسيله براي از ميان برداشتن رقبا از آن استفاده مي شود. غافل از اينكه بدون استثناء هر نظام حاكمه اي با هر عنوان و ساز و كاري تاريخ مصرف دارد و تنها نظام هايي جاودانه معمورند كه قلوب ملت را تسخير كرده اند...
اين روزها هر شب از تلويزيون سريالي پخش مي شود به نام گل يا پوچ. با گذشت اين چند قسمت بايد به خوبي متوجه شده باشيم كه آقاي شادآبادي (اكبر عبدي) نماينده ي اصلاح طلبان و دموكراسي خواهان و آزاد منشان است (منظورم از اصلاح طلب آقايان دوم خردادي ها نيست). از طبقه ي پول دار و مرفه كه از فرط آسايش به دنبال شهرت است و اينقدر بي سواد است كه به تبليغات مي گويد تفليغات وكلمه ي دموكراسي كم كم تكه كلامش شده و مشاوري كلاش وهمه فن حريف دارد كه آرزوي پول او را به اين عرصه كشانده نه درد ملت و آينده ي مملكت. اين اصل داستان است و حاشيه هاي آن فيلم نامه هاي كليشه اي و آخر پيدا. بي شك در طول سريال آقاي شادآبادي نماينده ي غير خودي هاست (غيرخودي از هر دست) و دلسوزي هاي يك عده انسان دوست هايي كه درد اجتماع را لمس كرده اند او را به سر عقل مي آورد و در آخرين قسمت داستان او هم پس ازكلي تخريب و توهين هر كه خودي نيست ، توبه مي كند و با چند قطره اشك رشك آميز فيلم تمام مي شود.
گل يا پوچ؛ به طور قطع گل آقايان هميشه سوارند و با خود بهشت و گلستان و نعماتي به همراه دارند كه از بركت دولت نهم تا كنون برخي از آنها را چشيده ايم و پوچ...والا چه عرض كنم قضاوت با شما.
محمد تنها دو دست را بوسید, دست زن و دست کارگر
امشب سالگرد يكي از بزرگ ترين اتفاقات تاريخ بشر است. شبي كه مردي از خاندان چوپانان، ديگر باره اين بار در ميان افكاري خشك تر از چشم نمرود و خشن تر از فرياد فرعون و قهقرايي تر از نويد سامري و متعصب تر از صليب سازان يهود، با شنيدن "بخوان" چنان وحشتش دامن گرفت كه باورش آسان نمي نمايد. مردي در قامت 23 سال انقلاب و مبارزه . ابتدا براي نزول و انتها براي تبيين. تمام زندگي اش ترجمه ي و تاويل اين دو كلام است: نخست اينكه اسلام يعني عمل وديگر اينكه "همه" با هم برابرند و ميزان سنجش عدم برابري تنها و تنها در يد قدرت خداي يكتاست. اولين كلام انقلابش را با دعوت و آخرين كلامش را با نفرين به پايان رسانيد. دعوت به نداي حيات بخش لاالله الا الله و نفرين به كساني كه از مقبره اش معبد بسازند. نفرين تا مبادا از انسان هاي بزرگ خداهاي كوچك ساخته شود. تا آنجا كه ارتباط بي واسطه با او پل بخواهد و كسب رضايت پل ها يعني تعطيل زندگي ،تعطيل مسئوليت...
اميدوارم روزي برسد كه اسلام واقعي به دور از خرافات افكار ملت ما را آباد كند.
(سال گذشته در همين شب براي دوستي نوشته شد.)
بدون شرح - نظر از شما
دست نوشت امير كبير به ناصرالدين شاه:
قربانت بشوم
الساعه كه در ايوان منزل با همشيره ي همايوني به شكستن لبه ي نان مشغوليم ، خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم به توصيه ي عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده ايد ، فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعلي حضرت بدانند كه اداره ي امور مملكت با توصيه ي عمه و خاله نمي شود.
حربا و خفافیش
وقتي خفاشي چند را با حربا (آفتاب پرست) خصومت افتاد.مشاجرت از حد به در رفت.خفافيش اتفاق كردند كه چون غسق شب در مقعر فلك مستطير شود ايشان جمع شوند و قصد حربا كنند و حربا را اسير كنند تا به مراد دل سياستي بر وي برانند وانتقامي بكشند.چون وقت فرصت به آخر گشت به در آمدند و حرباي مسكين را به تعاون و تعاضد يكديگر در كاشانه ادبار خود كشيدند وآن شب محبوس بداشتند.بامداد گفتند اين حربا را طريق تعذيب چيست؟... همه اتفاق كردند به قتل او.پس مشاورت كردند با يكديگر بر كيفيت قتل.دل ايشان بر آن قرار گرفت كه هيچ بدتر از مشاهدت آفتاب نيست،البته عذابي صعب تر از مجاورت خورشيد ندانستند.خفافيش قياس حال خويش كردند و او را به مطالعت آفتاب تهديد مي كردند.و از خداي خود آن مي خواست.وچون آفتاب برآمد اورا از خانه نحوست خود بر در انداختند تا به شعاع آفتاب معذب شود و آن تعذيب احياي او بود.اگر خفافيش بدانستندي كه در حق حربا بدان تعذيب چه احسان كرده اند همانا كه در غضب بمردندي. شيخ شهاب الدين سهروردي
لغت موران
ادامه مطلب
گلوگاه
درود بر آنانكه پيروان طريقت آزادي اند و سلام بر آنانكه خونشان نثار راه آزادي شد.
راهي دراز در پيش است و تنها فانوس راهمان انديشه و عزمي راسخ . و قلم تنها وسيله است و آزادي معبود .به راستي براي آزادي هر زنداني رهايي ، هر جهادي آسودگي و هر مرگي حيات است. سخن مي رانيم تا بهانه اي باشد براي آزاد زيستن . ونيك مي دانيم كه دستان براي گشايشند نه دشنه و دشنام... چشم اميد به آينده خواهيم دوخت ، آن زمان كه بند را با دستان آزادي مي گشاييم و خشونت را به طناب مي سپاريم و عشق را به سرزمين مقدسمان مي بارانيم.آري راهي دراز در پيش است و باري سنگين بر زمين. قصدم تنها تلنگري است به وسع خويش تا آيندگانم نخندند كه ديد و هيچ نگفت. چند وقتي بود كه به خاطر برخي مسائل "جوشش" معطل مانده بود اما از اين پس با كمي تغيير دوباره مي نويسم تا بهانه اي باشد براي پويش و پيوند هاي دوباره.
