X
تبلیغات
ا - مکتب واقع گرایی ( REALISM )

ا

مکتب واقع گرایی ( REALISM )

واقع گرایی یکی از قدیمی ترین رهیافت های نظری روابط بین الملل است و به صورت گسترده ای به عنوان یک جهان بینی(  world view) پذیرفته شده است. واقع گرایی که اغلب با عنوان سیاست قدرت یا سیاست واقع گرایانه مورد اشاره قرار می گیرد تمرکز اصلی اش بر کسب، حفظ و اعمال قدرت از سوی دولت هاست. قدرت به دو شکل تجلی میابد: یکی قدرت سخت که خود را در توانمندی های نظامی ملموس همچون تانک ها و هواپیماها و موشک ها و سربازان و غیره نشان می دهد و دیگری قدرت نرم است که با نفوذ از طریق ایده ها یا ثروت یا ابتکار اقتصادی و سیاسی خود را نمایان می کند. این دیدگاه کلا بر مسایل بین المللی چون امنیت، جنگ و دیگر اشکال منازعات خشونت بار مبتنی است. این مکتب اساسا از اروپا و طبق تجربیات ملموس متفکرین آن دیار برخواسته تا آنجا که برجینسکی و هنری کسینجر ( مشاورین امنیت ملی کارتر و نیکسون) که واقع گرایانی امریکایی اند در اروپا متولد و بزرگ شده اند.( در بحث لبرالیسم خواهم گفت که اساسا نگرش تمام متفکرین امریکایی مبتنی بر لیبرالیسم است و در بسیاری جهات عامدا و با آگاهی از واقع گرایی دور می شوند). اروپا، قاره ای که جنگ های وحشیانه ی 30 ساله مذهبی (1618-1648) و جنگ های ناپلئونی (1803-1815) و بعد از آن جنگ جهانی اول (1914-1918) و در آخر جنگ ویران گر دوم جهانی (1939-1945) را با تمام وجود لمس کرد و تخریبات عملی بسیاری را تجربه کرد. در کنار این درگیری های عملی دولت های اروپایی درگیر و گرفتار مبارزه ی خشونت بار امپریالیسم شده اند که در جستجوی مستعمرات و بسط امپراتوری بوده اند تا آنجا که زمانی در سراسر بریتانیای کبیر خورشید غروب نمی کرد. بر این بستر واقع گرایی رشد می کند و در سراسر دنیا طرفدارانی میابد. کلا نهادهای بین المللی از نظر آنها نه می توانند جلوی جنگ را بگیرند و نه می توانند دولت ها را تهدید کنند. اما به هر حال بسیاری از جنگ های اروپایی با ایجاد سازمان های بین المللی پایان یافته اند. پس از شکست ناپلئون کنگره ی وین کنسرت اروپایی ( اتفاق اروپایی) را تشکیل داد اما کنسرت اروپایی نتوانست از وقوع جنگ اول جهانی جلوگیری کند. پس از آن از خاکستر جنگ اول جامعه ی ملل بیرون آمد اما جامعه ی ملل نیز به گونه ای رقت بار در انجام وظیفه ی خود برای ترویج صلح بین المللی ناکام ماند و جنگ دوم جهانی رخ داد و باز از میان ویرانه های جنگ، سازمان ملل متحد برای بر قراری صلح و امنیت بین المللی سربرآورد اما متاسفانه هنوز جهان شاهد خشونت باترترین جنگ هاست.  روی هم رفته از نظر واقع گرایان سازمان ها فقط به منافع و جهت گیری قدرت های بزرگ پاسخ می دهند. کوتاه سخن آنکه در بخش های بعدی به ریشه های فلسفی این مکتب، واقع گرایی در عصر حاضر و در آخر به نقدهایی که بر این مکتب وارد آمده می پردازم:

ریشه های فلسفی:

اول) توسیدید (یونان باستان)   

سنت فلسفی واقع گرایی یک سنت دیرینه است که تاریخ آنرا به قبل از افلاطون و ارسطو بر می گرداند. توسیدید  ژنرالی که در جنگ های پلوپونزی (431-411 قبل از میلاد) از فرماندهان آتن بوده و از مورخان نامدار آن دیار است اعمال قدرت از سوی دولت-شهرهای ملو ها، آتنی ها و لاسداامونیاها (اسپارت ها) را تجزیه و تحلیل کرده است. توسیدید راجع به نقش ترس، قدرت و اتحادیه ها در میان دولت شهرهای رقیب دیدگاههای زیادی را عرضه کرده. او نشان می دهد که قدرت داور نهایی اختلافات در روابط بین الملل است. سیاست قدرت عملا آنجا آشکار می گردد که آتنی ها، ملیان ها را محاصره کرده و درخواست تسلیم شدن نمودند. ملیان ها می گفتند که آتنی ها مطمئن باشند که هیچ گونه تهدیدی در آینده از سوی آنها آتنی ها را تهدید نخواهد کرد. آنها استدلال می کردند که در منازعات میان آتنی ها و دیگر دولت شهر های یونان بی طرف هستند لذا حمله و محاصره ی آنها ناعادلانه و غیراخلاقی است. اما آتنی ها که قدرت برتر بودند پاسخ دادند که قصور و نا فرمانی از تسلیم  منجر به نابودی آنها خواهد شد. از نظر نماینده ی آتنی ها (توسیدید) شما باید بر مبنای هر آنچه هردو فکر می کنیم عمل کنید، به این معنی که ما هردو بالسویه می دانیم که در محاسبات انسانی مساله عدالت تنها در جایی محمل دارد که قدرت برابر برای اجرای آن وجود دارد و قدرتمند آنچه را که می تواند مطالبه می کند و ضعیف اجابت می کند آنچه را که باید. اول- از نظر واقع گرایان حق و عدالت نسبی هستند و معمولا از سوی قدرتمندان تعریف می گردد. من حیث المجموع فاتحین هستند که تاریخ را می نویسند و خود را ظالمین خشن و وحشی معرفی نمی کنند. همیشه فاتحین جنگند که آزاداندیشان منصف و عادل هستند. دوم- بدیهی است که قدرتمند آنچه را که قدرت به انجام آن دارد انجام می دهد و ضعیف می پذیرد آنچه را باید. و این امر پیامدها و استلزاماتی دارد. "خیر" همیشه بر "شر" غلبه نمی کند و لذا تنها راه برای رهایی ضعیف از سرنوشت، آویختن بر دامان اقویاست. متاسفانه تاریخ بشر آشکارا نشان می دهد که دستیابی به مدارج اقویا و افتادن در دامان آنان قرین آدم کشی، سرقت، جنایت، تزویر و فریب است. آنان که آرزوی قوی شدن دارند باید اعتقادات خویش نسبت به اخلاق و انصاف و عدالت و معنویات را کنار گذارند و آماده ی درگیر شدن در این نوع رفتارها شوند. به هر حال ملیان هاا از اینکه اگر آتنی ها بر آنان آسیب رسانند متحدانشان قیام خواهند کرد آتنی ها را از تجاوز برحذر می داشتند ( چون طبق توافقات امنیتی بین المللی همیشه حمله به یک عضو اتحادیه به معنای حمله به تمامی اعضاست همچون مقررات ناتو یا ورشو یا...) اما در این میان آتنی های واقع گرا پاسخ دادند: زمانی که شما تصور می کنید که آنها فارغ از دروغ و کلک به شما کمک خواهند کرد ما به شما به خاطر غفلت شادکامانه تان تبریک و تهنیت می گوییم، اما به خاطر حماقتتان شما را تحسین نخواهیم کرد، تدبیر و مصلحت در بی خطری است در حالی که عدالت و شرافت متضمن اقدام و خطر است که هیچ یک (از متحدینتان) تمایل برای مواجهه با آنرا ندارند. توسیدید نشان می دهد که اتحادیه ها می توانند دولت ها را با یک احساس امنیت دروغین تسکین دهند. متحدان هیچ گاه خودشان را به خطر نمی اندازند مگر آنکه در جهت منافع شخصی بی واسطه شان به این امر مبادرت ورزند. ملیان ها تنها امیدشان دخالت اسپارتان ها بود اما این امر هرگز محقق نشد. آنان مردانه جنگیدند و تسلیم نشدند و تا آخرین نفر هم جنگیدند و تمام مردان آزاده شان به خون غلطیدند و زنان و کو دکانشان به بردگی کشیده شدند و فاتح ( توسیدید) با استدلال های بعدی در کتابش جنایاتش را کاملا موجه و منصفانه و اتفاقا عادلانه توجیه کرد و تحسین جمعی را طی هزاران سال برانگیخت. چراکه از طریق قدرت نظامی، آتنی ها برقرار و ملیان ها محکوم به شکستند.

دوم) نیکولو ماکیاولی ( قرن 15 و 16)

 سیاستمدار فلورانسی که از قدیمی ترین واقع گرایان است. کتاب شهریار(  prince) او تحلیلی کلاسیک از سیاست مداری و قدرت است. این کتاب را راهنمای عملی جهت نیل به قدرت و کسب آن می دانند... ماکیاولیسم... درست است که قبل از هر چیز ماکیاولی معانی ای منفی از تاکتیک های بی رحمانه ی  سیاسی به ذهن می رساند اما او سیاست مداری است که به خوبی نشان می دهد که چگونه انباشت و استفاده ی معقول از قدرت برای بقای سیاسی و همچنین برای نیل به اهداف سیاسی اجتماعی اقتصادی ضروری می نماید. موضوعاتی از قبیل عدالت، درست و نادرست، معنویت، اخلاق و انسانیت برای شهریار در بقای دولت اهمیت ندارند بل که شهریار باید از آمادگی استفاده از خشونت و قساوت در جهت قدرت برخوردار با شد. ماکیاولی مساله ای افسانه گونه مطرح می کند: آیا بهتر است دوستمان بدارند یا از ما بترسند؟ خود او پاسخ می دهد که بهتر است هم دوستمان بدارند و هم بترسند، اما اگر یکی از آن دو را باید برگزید همان بهتر است که بترسند. هیجانات ناشی از محبت گذرا و ناپایدار است اما ترس، دشمنان بالقوه و دوستان را در ارتباتطشان با شهریار محتاط می سازد. بنابراین ماکیاولی در برابر دوستی واقعی یا ارزش های مشترک برای دفاع در برابر تجاوز بالقوه، موضع می گیرد. پس قدرت و ترس ازقدرت ابزار دفاع نهایی شهریار است. او در نهایت می گوید که تکیه ی شهریار بر متحدین او را زندانی آنها خواهد ساخت. (خلاصه باز هم همان جمله ی معروف او که بیاموزیم که چگونه شرافتمند نباشیم) به هر حال ماکیاولی در رسته ی متفکرینی قرار دارد که به نهادهای بین الدولی بسیار بدبیت است و محور تمام گفتگو هایش رسیدن به قدرت و حفظ آن برای نیل به دیگر اهداف است که همین مجموعه نظرات چه در بعد داخلی و چه بین المللی او را یکی از بزرگترین واقع گرایان در عرصه ی سیاست و حقوق بین الملل گردانیده است.

سوم) توماس هابز ( قرن 16 و 17)

 فیلسوفی انگلیسی که با برداشت خاص خود از طبیعت و وضعیت انسان در بسط این مکتب کمک بسیاری کرده است. هابز اساسا انسان را گرگ انسان می داند (آن هم گرگ انسانی همیشه گرسنه که حتی در صورت لزوم گرگ های دیگری را که ضعیف ترند بلافاصله می درد) و به همین طریق انسان را خود خواه و موجودی شر در نظر دارد. تنها قاعده در زمانی که انسان ها در برابر هم قرار دارند، بقای قوی ترین است. او در کتاب بسیار معروفش "لویاتان"، حالت طبیعی را این گونه توصیف می کند: ترس و خطر مستمر از مرگ خشونت بار، حیات انسان در انزوا، بد و توام با فقرو حیاتی ناخوشایند و سخت است،  حیاتی حیوانی و از همه مهم تر حیاتی کوتاه. او بر این باور است که تنها راه برای غلبه بر عدم مطلوبیت و ناخوشایندی غرایز انسانی و رهایی از حالت طبیعی، کسب قدرت و اقتدار در یک لویاتان ( یک دولت مقتدر به ویژه پادشاهی مقتدر ) است. این لویاتان نه تنها از شهروندان در برابر دول دیگر حمایت می کند بل که از قدرت برای کنترل غرایز اصلی انسانی استفاده کرده و به شهروندان اجازه می دهد در یک محیط اجتماعی تقریبا آزاد از خشونت به گونه ای قانونی زندگی کنند. واقع گرایان پس از او با ابتنای بر "حالت طبیعی" هابز نظام بین الملل را آنارشیک، فاقد یک قدرت عالیه و فاقد یک حکومت جهانی ( لویاتان ) جامع و فراگیر توصیف می کنند که از این رهگذر روابط بین الملل در تمامی عرصه ها می تواند بسیار خطرناک و نا امید کنند ه باشد. بر این اساس باید دولت ها برای جنگ آماده باشند چرا که اساس و مبنای روابط بین المللی منازعه آمیز و خشونت بار است.

چهام) کارل ون کلازویتس ( قرن 18 و 19 ) ژنرالی پروسی که در جنگ های ناپلئونی جنگیده است در کتاب "راجع به جنگ" ( on war ) جنگ را ادامه ی فعالیت های سیاسی با ابزارهای دیگر توصیف می کند. او می گوید قدرت نظامی برای دولت ها جهت تحقق اهداف سیاسی شان ضروری است به ویژه زمانی که فشار سیاسی و مذاکره کافی نیست. اتفاقا روسای دولت ها در قرن بیستم هم آشکارا بر این ضرورت تاکید ورزیده اند تا آنجا که وقتی فاش گردید که پاپ با کمک هایش به برخی ملل محصور در پرده ی آهنین از اقدامات شوروی نسبت به مسیحیان ناراضی است، ژوزف استالین پاسخ داد: پاپ چه مقدار لشکر دارد؟ و مائو تسه دونگ رهبر انقلاب کمونیستی چین با این جمله به بسط قدرت پرداخت که: قدرت از لوله ی تفنگ سرچشمه می گیرد.

پنجم) الکساندر هامیلتون ( قرن 18)

 اقتصاددان امریکایی در کتابش تحت عنوان "گزارش تولیدات" کاملا مدافع تقدم سیاست بر اقتصاد است. او از افکار روشنفکرانه ی ناظر بر ناسیونالیزم اقتصادی ( مرکانتلیسم ) حمایتش از خود کفایی اقتصادی را در رسیدن به قدرت نهایی مفروض می گیرد. او می گوید یک اقتصاد داخلی متنوع و قوم گرایانه ( تکثر گرا ) برای امنیت ملی حیاتی است. و دقیقا به همین دلیل (قدرت اقتصادی در سطحی گسترده ) اگر بحران در جامعه ی جهانی رخ دهد امریکا تنها می تواند به خود اتکا کند تا آنجا که اگر در زمینه هایی وابسته باشد کافی است جریان واردات قطع شود پس فاجعه رخ می دهد. وی بر این گمان است که ملاحظات سیاسی نظیر دولت سازی و امنیت ملی باید بر ملاحظات اقتصادی محدود و مضیق رجحان داده شود و دولت باید از آمادگی دخالت در بازار برای تضمین منافع دولت و ملت برخوردار باشد.

واقع گرایی معاصر بر دیدگاههای توسیدید، ماکیاولی، کلازویتس و هامیلتون استوار است. تفکرات آنان را به عنوان پیش فرض های بنیادین یک چارچوب نظری می پذیرند که روابط بین الملل را تحلیل، تبیین و پیش بینی می کند.

واقع گرایی معاصر:

واقع گرایی معاصر انواع مختلفی دارد: واقع گرایی سنتی، نو واقع گرایی، واقع گرایی ساختاری، مرکانتلیسم و نو مرکانتلیسم. اما به هر حال این اشکال مختلف بر فرضیات مشترکی استوارند:

اول) دولت مهم ترین بازیگر روابط بین الملل است. ازمعاهدات موسوم به وستفالی که در سال 1648 برای پایان دادن به جنگ های 30 ساله ی اروپا منعقد شد روابط بین الملل بر واحد های سیاسی موسوم به دولت-ملت مبتنی است. این واحد های دولتی یا حکومتی که مدعی حاکمیت بر سرزمینی مشخص  هستند جایگزین اقتدار فراملی کلیسای کاتولیک روم شده اند.  به همین روی از سال های پس از 1648 فعالیت ها بر روابط میان دولت-ملت های سرزمینی متمرکز است.

دوم) دولت یک کنشگر واحد و منطقی است. دولت با یک صدا سخن می گوید و این صدای دولتی است که منطقی و عقلایی اهداف و اولویت های خود را به خوبی تبیین می کند.

سوم) روابط بین الملل اساسا منازعه آمیز است. از این منظر نظم و ثبات به معنای فقدان جنگ یا لااقل احتمال از بین رفتن آن است این امر از طریق توزیع نسبتا برابر قدرت تامین خواهد شد. اما توزیع قدرت در نظام بین الملل ایستا نیست و تغییرات در توازن قدرت می تواند این ثبات را تهدید کند. مثلا در جریان جنگ دوم جهانی امریکا به بمب اتمی دست یافت و با استفاده از آن هم برتری خود را نشان داد و هم به جنگ پایان داد. اما این برتری دوام چندانی نداشت و در 1949 شوروی بمب اتمی را آزمایش کرد و با فاصله کوتاهی فرانسه و بریتانیا همین کار را کردند. پس آنها هر لحظه فکر می کنند که هر دولت در نظام بین المللی آسیب پذیر است و دولت ها هیچ عامل بازدارنده ی قابل اعتمادی ندارند. پس کم کم رو به توازن قوا بر بستری با عوامل شدیدا متغیر حرکت می کنند( متغیرهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی، تکنولوژیکی و... )

چهارم) امنیت و مسائل ژئواستراتژیک ( سیاست حاد ) حاکم بر روابط بین الملل است. امروزه با توجه به اوضاع بین المللی امنیت ملی اولویت اول تمام دولت هاست و این در حالی است که دولت ها بر رفتار مبتنی بر افزایش قدرت گرفتار شده اند. شاید دولت ها به موضوعاتی چون اقتصاد و محیط زیست و حقوق بشر و فقر و فضای سیاست نرم توجه کنند اما به هیچ وجه آنها را در اولویت قرار نمی دهند. به هر حال می توان تا آنجا هم پیش رفت که حتی نو واقع گراها معتقدند که دولت ها رو به امنیت بیشتر پیش می روند تا قدرت نظامی. روی هم رفته نو واقع گرایان به صنایع عظیم در بخش های اقتصادی بیشتر اهمیت می دهند تا صنایع کوچک( صنایعی که محرک اقتصاد در جامعه ی جهانی محسوب می شوند مثل صنایع مادر یا صنعت اتومبیل سازی نه صنعت تولید چیپس یا تولید کفش).

به طور خلاصه واقع گراها در یک صورت به روابط بین الملل در قالب همکاری در جامعه ی جهانی قائل اند و آن اینکه نهادهای بین المللی تنها می توانند برای ثبات هژمونیک قدرت های برتر در جامعه ی جهانی فعالیت کرده و دولت ها را گرد هم جمع کنند ( ثبات هژمونیک و استمرار آن ). در این میان نو واقع گرایانی همچون مودلسکی نظریه ی چرخه ی طولانی را ارائه می دهند. یعنی می گوید هژمون قدرت برتر در دوره ی حیات خویش چهار مرحله را پشت سر می گذارد: جنگ جهانی که سازوکار ابتدایی دولت برای تعیین قواعد و هنجارهای نظام جدید است. رهبری جهانی که توسط فاتح جنگ جهانی ( ایالات متحده ) صورت می گیرد. که ارزش های خود را برتر دانسته و به دیگر بازیگران تحمیل می کند. مشروعیت زدایی که دولت هایی در خلال این مرحله ظهور می کنند که قدرت برتر را به چالش می کشند ( مثل دسیابی شوروی و فرانسه و انگلیس و هند و پاکستان و.. به بمب اتمی که از ابتدای دهه ی 1950 این عامل باعث به چالش کشیدن قدرت برتر ایالات متحده شده است ). و در آخر عدم تمرکز که قدرت برتر جز توسل به زور راهی نمی یابد تا هژمونی برتر خویش را در تحمیل به دیگران حفظ کند که اگر این امر رخ دهد جنگ جهانی دیگری حادث می شود و بعد از جنگ جهانی باز این چرخه ادامه خواهد یافت ( البته الزاما هژمون برتر همیشه قدرت یک کشور نیست بل که می تواند تفکری غالب از سوی جمعی دول باشد که به دیگران تحمیل می کنند). به هر حال واقع گراها "دولت" را تنها بازیگر عرصه ی سیاسی بین المللی می دانند و نهادهایی دیگر جز آن را فقط به خاطر حفظ برتری دولت های قدرتمند می پذیرند. در این میان واقع گراها هیچ نقشی برای شخص یا سازمان چه به شکل عمومی باشد و چه به شکل خصوصی قائل نیستند.

انتقادات وارد بر رهیافت واقع گرایی:  

این مکتب فارغ از انتقاد نیست. لیبرالیسم، مارکسیسم و فمنیسم مکتب های عمده ای هستند که بسیاری از تبیین های واقع گرایانه ی روابط بین الملل را به چالش کسیده اند. یک نقد خاص واقع گرایی مطوف به "عدم صراحت مفهومی" آن است؛ یعنی اینکه اگر گفته می شود واقع گرایی مبتنی بر مفهوم جنگ است و اصولا واقع گرایی سیاست قدرت است؛ قدرت چیست؟ برخی واقع گرایان قدرت سخت را در نظر دارند و برخی قدرت نرم را برخی هم هر دو، که روی هم رفته قدرت را تحت عنوان نفوذ در نظرمی گیرند. نفوذ به معنای توانایی وادار کردن دیگران به انجام کاری است که در غیر این صورت این کار را انجام نمی دادند. این تعریف از قدرت نه تنها مشکل زاست که پیچیده هم می شود چرا که با اقتدار پیوند می یابد. پاپ یک انسان قدرتمند است نه به دلیل برخورداری از لشکر و تسلیحات بل که به دلیل اقتدار اخلاقی مذهبی ای که دارد به این قدرت نائل آمده. آیا هژمونی ایالات متحده مبتنی بر توانمندی های عینی این کشور است یا اینکه از توانایی اعمال نفوذ بر سایر دولت ها از طریق قدرت ایده های مربوط به دموکراسی، تساوی، حقوق بشر و خود مختاری برخوردار است؟ حال اگر ما ندانیم که "قدرت" مشخصا به چه معناست پس از کجا بدانیم که توازن قوا به چه معناست؟ چه زمان می توانیم بگوییم که توازن قوا میان دولت ها برقرار است ؟ چه زمان قدرت در حال زوال است و چه زمان در حال ظهور؟ مفهوم نا مشخص دیگر که از سوی واقع گرایان گسترش یافته "منفعت ملی" است. دولت ها به دنبال کسب قدرت برای تضمین منافع ملی شان هستند. در این رابطه پیدا کردن تعریف منافع ملی در بیانات واقع گرایان ( صرف نظر از بقای دولت ها ) تقریبا غیر ممکن است. منافع متعدد است و ادعاهای منافع ملی تقریبا برای هر نوع رفتار دولت استفاده شده است. هنوز منافع ملی از رهگذر اقدامات دولت ها سنجیده می شود و تعریف مشخص و متمایزی از آن ارائه نشده است. به رغم همه ی این موارد این مکتب مکتبی عمده در تحلیل روابط بین الملل و همکاری دولت هاست و درست است که واقع گرایان تصویری مخاصمه بار، منازعه آمیز و شبه جنگ ارایه می دهند اما گاهی اوقات نزدیک تر از دیگر مکاتب نسبت به جریانات حرکت می کنند.   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |